برچسب:
نویسنده: حمید شجاعی
خوشبختی ام حالا درست زیر این چینهاست
خوشحال بودن را خودم با میل قلابم،
میبافم و حالا به پایم جفتی از اینهاست
جوراب خوشبختی رسید و دامنش حتی
با میلهای دختری از نسل ماچینهاست
اینقدر شعرم را نگفتم تا که در رفته
پیداش خواهم کرد، این رسم همه دینهاست
پیداش خواهم کرد هر چیزی که گم باشد
اصلا اساس خلق بر آنها و بر اینهاست
بس کن چقدر این شرّ و ور ها را رقم کردی
وقت عبور از پلکهای خانم شین هاست
برچسب:
نویسنده: حمید شجاعی
که درش کشف شود هی سوتین های زرشکی؟
نکند واژه به واژه به دلم راه بیابی؟
به دو چشمم بزنی زل: تو همه ماستی و کشکی.
نکند رییس دنیا بزند زنگ که دختر!
تو که مرحله پرتی! همه هل، تو بیدمشکی
نکند کشف شود که بدنم یکسره خاک است؟
نکند آب شوم من، به دو تا قطرهی اشکی؟
به نگاهم نگران شو، بنویس از آه عزلت
منم و ترانه هایی که نبرده نان خشکی
برچسب:
نویسنده: حمید شجاعی
ایستاده ستاره میچیند
هر چه باریدن است میبارد
هر چه را دیدنی است، میبیند
یک نفر با دو پاکت نامه
چتر، چکمه، و یک کت و دامن
سالها توی ایستگاه قطار
مینشیند به منتظر بودن
هیچ کس راز او ندانسته
هیچ کس هم خبر نمیگیرد
قصه های تمام و کامل را
هیچ کس باز سر نمیگیرد
برچسب:
نویسنده: حمید شجاعی
برچسب:
نویسنده: حمید شجاعی
با صنعتی استعاره کن تنها
یک بار بگو که حاضری آنجا
من منتظرم، شراره کن تنها
من منتظرم نشان دهم هستی
من منتظرم که ثابتت بکنم
من منتظر نسیمی ام از تو
اینجا باش و کناره کن تنها
میخواهم این حضور مخفی را
یک جوری در دلم نشان بدهم
میخواهم باورت کنم، ای نیست!
من را هم انتظاره کن تنها
یک لحظه سر جای خودم باشم
این خواستهی زیاد سختی نیست
ای خالق آسمان اگر هستی،
یک لحظه مرا ستاره کن، تنها
برچسب:
نویسنده: حمید شجاعی
برچسب:
نویسنده: حمید شجاعی
برچسب:
نویسنده: حمید شجاعی
برچسب:
نویسنده: حمید شجاعی